تبليغاتX
::کهن آئین های ایرانی در بوته فراموشی::

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

مردم شناسی در آئینه ادبیات

                                      

به مناسبت سالگرد درگذشت شهريار شعر ايران‌ 
«حيدربابايه سلام» آيينه فرهنگ عامه آذربايجان‌
 
 
 
 

27 شهريور 1367، ادبيات كشورمان و فرهنگ آذربايجان مردي را از دست داد كه از بزرگ‌ترين سرمايه‌ها بود. سيد محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار ، از نام‌آوران شعر معاصر ايران به شمار مي‌رفت كه فقدانش تاكنون جايگزيني نداشته است. اين معني بويژه در ادبيات عامه و فولكلور آذربايجان و ترك‌زبانان مصداق پيدا مي‌كند.

 
گستره نام شهريار تا آن سوي مرزهاي كشور رفت و بسياري از ترك‌زبانان با منظومه «حيدربابايه سلام» او زندگي كردند و آرزوهاي خود و كودكي‌هايشان را در آن ديدند.

برخي منتقدان و حتي طرفداران شهريار با عنايت به قوت و قدرت زباني و تصويرگري حيدربابايه سلام، گفته‌اند اگر شهريار جز اين منظومه، شعر ديگري هم نمي‌سرود ، شهريار شده بود و همين مقام را داشت اما آنچه اين منظومه را از ديگر آثار شهريار چه در زبان تركي و چه فارسي متمايز مي‌كند ، اشارات و كنايات عجيبي است كه به فرهنگ و باورهاي مردم آذربايجان دارد؛ چه آنها كه در قلمرو جغرافيايي آذربايجان شرقي و غربي و اردبيل زندگي مي‌كنند، چه مردمي كه داراي اين زبان و فرهنگ هستند و در نقطه ديگري به سر مي‌برند.

اين مطلب به مناسبت بيست و يكمين سالگرد درگذشت شهريار تهيه شده و نگاهي دارد به عمق فولكلوريك منظومه جاودانه حيدربابايه سلام.

فرهنگ‌عامه هر ملتي حاصل تفكر و تجارب نانوشته گذشتگانشان است كه با پيشينه‌اي نامشخص، سينه به سينه و به طور شفاهي به حيات و تكامل خود ادامه مي‌دهد و تمامي ابعاد زندگي عامه مردم را اعم از مادي و معنوي در بر مي‌گيرد.

ازجمله منابعي كه مي‌توان براي شناخت فرهنگ‌ عامه اقوام مختلف سود جست، ادبيات (منثور و منظوم) آن قوم است؛ چراكه ادبيات هر سرزميني، آيينه تمام‌نمايي است كه بوضوح شرايط اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي آن محدوده خاص و ساكنانش را مي‌نماياند.

به تعبيري ديگر تاريخ، فرهنگ و جنبه‌هاي مختلف زندگي هر قومي را مي‌توان در ادبيات آن قوم جستجو كرد. همچنان كه دوبانول، ادبيات را بيان حال جامعه مي‌داند و هنري مورلي نيز ادبيات را زندگينامه ملت معرفي مي‌كند.

كشور ما ايران، در طول تاريخ ادبي خود، همواره شاهد خلق آثار ارزشمندي بوده كه حامل مطالب مفيدي در حوزه اجتماعي، سياسي و فرهنگي مردم در برهه‌هاي مختلف زماني است و نكته جالب اين آثار از آن جهت است كه مولفان برخي از آنها اگر چه به معناي واقعي، محقق مردم‌شناس و تاليفاتشان نيز با هدف مردم‌شناسي نبوده، ولي نوشته‌هايشان، اطلاعات موثق و ارزنده‌اي درخصوص فرهنگ عامه اقوام مختلف براي خواننده در بر دارد.

از سوي ديگر، اين گونه آثار براي كشوري مثل ايران كه اقوام و خرده فرهنگ‌هاي بسياري را در خود جاي داده از جايگاه برجسته‌اي برخوردار است، چراكه مي‌توان بازتاب فرهنگ و زندگي هر يك از آنها را در ادبياتشان بوضوح يافت.

يكي از ادبيات مكتوبي كه به علت داشتن ويژگي فولكلوريك، مستعد مطالعات گسترده در زمينه فرهنگ عامه است، منظومه آذري حيدربابايه سلام (1)‌ استاد شهريار (2)‌ است.

سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار از بزرگان شعر و ادب فارسي و آذري و خالق علي اي هماي رحمت، هذيان دل، افسانه شب، حيدربابايه سلام، سهنديه و ده‌ها سروده نغز و ناب ديگر است؛ ولي منظومه حيدربابايه‌ سلام كه نمادي از عشق شهريار به فرهنگ و مردم آذربايجان است معروف‌ترين و شگفت‌انگيزترين آنها به شمار مي‌رود. تا آنجا كه استاد شهريار، شهرت پرآوازه‌ خود را تا حد زيادي مديون اين شاهكار مي‌داند (3)‌ و در بندي از اين منظومه با شكسته‌نفسي خاصي مي‌گويد:

... سن‌ده، ياخشي سيمرغ ائتدين مگسي‌
سانكي قاناد وئردين يئله، نسيمه‌
هر طرفدن سس وئرديلر سسيمه‌
... سيمرغ شد به يمن تو اين ناتوان مگس‌
گويي نسيم از نفست بال و پر گرفت‌
پاسخ به نعره‌هاي خود اين شير نر گرفت (ترجمه: كريم مشروطه‌چي)‌

حيدربابايه سلام، مشتمل بر 125 بند و در 2 بخش حيدربابايه سلام اول (76 بند اول) و حيدربابايه سلام دوم (49 بند آخر) به ترتيب در سال‌هاي 1332 و 1345 سروده شده است.

اين منظومه، خاطرات دوران كودكي شاعر را كه در روستا سپري شده با همان صفاي روستايي و با زباني ساده، رسا و در حد اعجاز بازگو مي‌كند، به‌گونه‌اي كه به تصديق صاحب‌نظران، هيچ شاعري در هيچ زباني و زماني، خاطرات دوران كودكي خود را بدين روشني و شيوايي به مسلك نظم نكشيده و با تاكيد بر ويژگي‌هاي حيات فردي و اجتماعي مردم روستا و فرهنگ و ادب عامه، شاهكاري بدين زيبايي نيافريده است.

در اين منظومه، شهريار با مانوس‌ترين و لطيف‌ترين كلمات و اصطلاحات، كانون گرم خانواده، زندگي ساده و بي‌تكلف آذربايجان، روح مهمان‌نواز و غريب‌دوستي، مراسم عروسي و عزا، چاوش و كر وفر زوار كربلا، شب‌نشيني‌ها، بازي‌هاي كودكان روستايي، صلح و صفاي حاكم در محيط آرام و دوست‌داشتني روستا و زيبايي و جلوه‌هاي طبيعت روستايي را به طرز ماهرانه‌اي به تصوير كشيده است.

در يك كلام، حيدربابا ريشه در حيات آذربايجان دارد و بند بند آن با بند بند پيكر اجتماع، تاريخ و فرهنگ ملت آذربايجان گره خورده و پيوند يافته است و از نظر محتوا، موضوعات ذيل را شامل مي‌شود:

1-‌ اعتقاد و باورهاي ديني كه ريشه در انتصاب ايشان به خاندان مقدس سادات و رشد در محيطي كاملا مذهبي دارد. وي در اين قلمرو، گاه خاطرات خود را از برگزاري مراسم مذهبي ازجمله‌‌‌ بدرقه زائران كربلا، مناجات روحاني روستا و... يادآور مي‌شود و گاهي با پند و اندرز، مردم را به دوري از وسوسه شيطان فرا مي‌خواند يا با ابراز نگراني و انتقاد نسبت به كمرنگ شدن جنبه‌هاي مذهبي زندگي مردم، آنها را به تلاش براي احياي ارزش‌هاي ديني دعوت مي‌كند:

بند 13: گؤز ياشينا باخان اوًلسا، قان آخماز
انسان اوًلان خنجر بئلينه تاخماز
آمما حئييف كوًر توتدوغون بوراخماز
بهشتيميز جهنم اوًلماقدادير!
ذي‌حجه‌ميز محرم اوًلماقدادير
ترجمه: بر اشك چشم خلق اگر باشد التفات‌
رنگين ز خون نمي‌شود اين چهره حيات‌
خنجر نبندد آن كه اصيل است و پاكذات‌
ما را بهشت، رنگ جهنم گرفته است‌
ذيحجه‌مان هواي محرم گرفته است‌

2- توصيف خارق‌العاده طبيعت و زيبايي‌هاي آن كه محتوا و زيبايي مضاعفي به منظومه بخشيده است.

بند 40: قاري ننه اوزاداندا ايشيني،
گون بولوتدا ايرري تشيني،
قورد قوجاليب، چكديرنده ديشيني...
ترجمه: زال فلك چو قوس قزح آورد پديد
نخ ريسد آفتاب ز ابر و مه سفيد
دندان چو ريخت گرگ ستم پيشه و پليد...

3- تاكيد بر ارزش‌هاي اخلاقي و مطرح كردن مسائل و معضلات اجتماعي‌

گوز ياشينا باخان اولسا، قان آخماز
(بر اشك چشم خلق، اگر باشد التفات/ رنگين ز خون نمي‌شود اين چهره حيات) (بند 13)‌
يا
بند 102: كتدي گلين كيمي دنياني بزه‌ر
ئوز عورتي ياماق  ياماقا دوزه‌ر
اينه بزه‌ر خلقي، اوزي لوت گزه‌ر
ايندي ده‌وار چارشابلاري آلباقدي!
اوشاقلارين قيش  پاچاسي چيلپاقدي!
ترجمه: دهقان، چو نوعروس بيارايد اين جهان‌
زن، وصله روي وصله زند بهر ديهقان‌
چون سوزن است: لُخت و تن‌آراي ديگران‌
چادر شب زنان، همه كهنه است و كم‌بهاست‌
هر كودك برهنه، به يك گوشه‌اي رهاست.

4- آداب و رسوم و فرهنگ عامه مردم آذربايجان كه بيشترين حجم منظومه را به خود اختصاص مي‌دهد. مواردي همچون مراسم عروسي، نوروز، چهارشنبه‌سوري، عزاداري حسيني، چاوش‌خواني، بازي‌ها، ادبيات شفاهي و... .

ازجمله مراسمي كه شاعر با مرور خاطرات كودكي‌اش از آن به شيريني ياد مي‌كند، برخي از آداب و رسوم‌ جشن عروسي (طوي(4)‌) است كه آشناي تمامي مردم آذربايجان است.

بند 25: حيدربابا، كندين تويون توتاندا،
قيز  گلينلر حنا، پيلته ساتاندا،
بيك، گلينه دامنان آلما آتاندا،
منيم ده او قيزلاروندا گوزوم وار،
عاشيقلارين سازلاريندا سوزوم وار
ترجمه: داماد و رسم عقد كه يك سيب سرخ‌فام‌
سازد نثار پاي عروس از فراز بام‌
وان سو، حنا ‌ فتيله‌فروشانِ خوش‌خرام‌
چشمم هنوز، در پي آن نازدانه‌هاست‌
در ساز «عاشقانِ» تو، از من ترانه‌هاست‌

شاعر در خصوص رسم آمده در اين بند‌، اين‌گونه شرح مي‌دهد كه دختران جوان و نوعروسان در جشن عروسي، يك دسته فتيله و يك كاسه حنا را كه يكي علامت روشنايي و ديگري علامت شادي بود، در سيني مي‌گذاشتند و دور مي‌گرداندند و هريك از مدعوين يك رشته فتيله و مقداري از حنا برمي‌داشت و به جاي آن، پولي در سيني مي‌گذاشت و در نهايت پول‌ها به عنوان مزد آرايش عروس به مشاطه داده مي‌شد.

اين رسم، نمونه‌اي از تعاون، همياري و همكاري حاكم در جوامع سنتي است كه در قالب جشن نمود مي‌يابد. در تمامي جوامع، اين همياري‌ها به بهانه‌هاي مختلفي پا به عرصه ظهور مي‌گذارد. هر كس به نوعي ياري مي‌رساند؛ چرا كه مي‌داند خود نيز روزي به اين همياري‌ها نياز پيدا مي‌كند. شيوه‌هاي مختلف همياري از ديرباز در جامعه ايران بويژه در روستاها متداول بوده و به گمان تحولات بسيار، هنوز هم در ميان بسياري از اقوام چون لر، عرب، كرد، تركمن، ترك و بلوچ، مساعدت و همياري‌هاي بسياري تحت عناوين ياوري، دستمردي، شيرواره، هم‌پيماني، بجاري، باجي و منگير وجود دارد.

امروزه نيز در بين آذربايجانيان نمونه‌هاي فراواني از اين همياري‌ها ديده‌ مي‌شود و حتي گاهي برخي از اين همياري‌ها مكتوب مي‌شود تا در موقعيت مناسب به تناسب، جبران و اداي دين شود و ظهور اين‌گونه همياري‌ها و مشاركت‌ها در مراسم ازدواج تاييد‌كننده اين ادعاست كه «ازدواج به عنوان يك مناسك گذار، داراي كاركرد تقويت كننده حس همبستگي اجتماعي است.»

علاوه بر آن، در اين بند به رسم ديگري كه در گذشته در مراسم عروسي زادگاه شاعر رايج بوده، اشاره شده است. اين رسم با آمدن عروس به خانه داماد انجام مي‌شد. به اين شكل كه داماد به اتفاق ساقدوش و سولدوش به پشت بام مي‌رفت و از آنجا سيبي را كه از چند جا تيغش زده بودند، با قوّت تمام، به زير پاي عروس پرتاب مي‌كرد، به‌طوري كه زمين بخورد و داغون شود. فلسفه آن را اين‌گونه توضيح مي‌دهند كه سيب علامت «سيري است و داغان شدنش به اين معناست كه سيري را از ميان برداشتيم و هرگز از يكديگر سير نخواهيم شد.»

سيب سيري است، بار نامرديبِه، به دستم بده، اگر مردي‌

رسم پرتاب كردن سيب، به شكل ديگري نيز مرسوم بوده است. به اين صورت كه داماد از پشت بام، سيب سرخي را در ميان ميهمانان پرتاب مي‌كرد. هر كس سيب را مي‌گرفت، انعامي به وي مي‌دادند و آن را نشانه بخت‌گشايي مي‌دانستند.

ساقدوشsgh doush //(ساق: راست)+ دوش و سولدوش sol doush //(سؤل: چپ) + دوش، كه در پاراگراف بالا به آن اشاره شد، از عناصر مهم جشن عروسي آذربايجاني‌هاست. ساقدوش و سولدوش 2‌تن از نزديكان مجرد (دوست و فاميل) داماد و عروس هستند كه با شروع سور و ساط عروسي، عروس و داماد را در طول مراسم و در تمامي كارها همراهي مي‌كنند و در شب حنابندان بعد از رد و بدل كردن خنچه‌هاي حنا و در مراسم شمع دادن به دست عروس و داماد، ساقدوش و سول‌دوش در حالي كه شمع روشني در دستشان است، دوش به دوش عروس و داماد، در سمت راست و چپ آنها مي‌ايستند. امروزه اين مساله نيز مانند بسياري از آداب و رسوم ديگر‌ كمرنگ شده و فقط در مراسم شمع روشن كردن، دختران و پسران مجرد حاضر در جشن عروسي به نوبت، در كنار عروس و داماد ساقدوش و سولدوش مي‌ايستند. علت مجرد بودن افراد انتخابي را شگون داشتن آن براي بخت‌گشايي عنوان مي‌كنند! البته در برخي مناطق مانند زنجان، يكي را مجرد و ديگري را متاهل انتخاب مي‌كنند و دليل آن را اين‌گونه توضيح مي‌دهند كه عروس و داماد در جشن عروسي شان، در انتهاي مجردي و ابتداي تاهل قرار دارند و عروسي مرحله ‌گذاري است از مجردي به تاهل!

پا‌نوشت‌ها:

1-‌ «حيدربابا» نام كوهي است نزديك «خشكناب» از روستاهاي نزديك «قره‌چمن»؛ كه شهريار در آنجا زاده شده و دوران كودكي خود را هم در آنجا گذرانده است. در اين منظومه، كوه حيدربابا مخاطب، سنگ‌صبور و طرف سوال، پاسخگو و خلاصه همراز و همزبان شاعر است.

2- شهريار در سال 1285 ه.ش. در تبريز متولد شد و ايام كودكي خود را كه مصادف با انقلاب مشروطيت بود، در روستاهاي شنگل آوا، قيش قرشاق و خشكناب به سر برد و پس از 83 سال زندگي شاعرانه پر افتخار در 27 شهريور سال 1367 ديده از جهان بست و پيكرش در مقبره الشعراي تبريز به خاك سپرده شد. (سالروز رحلت شهريار شعر ايران با تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي روز ملي شعر و ادب ناميده شده است)‌.

3- اين منظومه علاوه بر شهرت و محبوبيت در ميان آذري‌زبانان ايران، مرزهاي آذربايجان را در هم شكسته و به ده‌ها زبان ديگر نيز ترجمه شده است و در بيشتر دانشگاه‌هاي جهان ازجمله دانشگاه كلمبيا در ايالات متحده آمريكا مورد بحث رسالات دكتري قرار گرفته است و حتي برخي موسيقدانان همانند هاژاك، آهنگساز معروف ارمنستان آهنگي بر آن ساخته است.

4- طوي‌ (Toy)  به معني جشن و سرور است و علاوه بر آذربايجان در بعضي شهرها ازجمله شهرهاي خراسان و نيز تاجيكستان به كار مي‌رود.

 

   

نوشته شده توسط آ...م...ی...ن...حسن زاده در 23:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

×

نزولات آسمانی در ادبیات شفاهی عشایر ایل سنگسری
 
باراني از فرشتگان آسماني
 
 
 
ادبيات شفاهي و دانش و باورهاي عاميانه و به طور كل، فرهنگ عاميانه اقوام، بازتابي است از شرايط اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و همچنين اقليمي‌و آب و هوايي آن منطقه كه هرچه به زندگي روستايي و عشايري نزديك مي‌شويم، اين موضوع با عمق و وسعت بيشتري نمود مي‌يابد.

عشاير ايل سنگسري (كوچندگان دامنه البرز) كه در سنگسر (مهدی شهر: يكي از شهرستان‌هاي سمنان) استقرار دارند، درخصوص شرايط اقليمي، آب و هوايي و بويژه نزولات آسماني، باورها، ضرب‌المثل‌ها، افسانه‌ها، ترانه‌ها و دانش‌هاي شفاهي متنوعي دارند كه با زندگي عشايري اين ايل عجين و درهم تنيده شده است.

براي مردم ايل سنگسري همچون تمامي‌جوامع عشايري و روستايي، نزولات آسماني از ارزش و اهميت بسياري برخوردار است. چرا كه زندگي اقتصاديشان وابسته به آن باران در ميان اين مردم با اصطلاحات و تعاريف متنوع و دقيق‌تري شناخته شده كه بيانگرجايگاه آن است.

سنگسري‌ها به باران، وارَش (vrash) مي‌گويند و براساس شدت، حالت، مدت و وسعت بارش عنوان‌هاي مختلفي به آن مي‌‌دهند.

شِلاب (shelb): بارش برف و باران با هم‌

نِزِم وار (nezemvr): باران شديد و سريع و كم مدت‌

وَل وارشي (valvrshi): كج باريدن باران‌

جهون گير : باراني كه از نظر مدت و وسعت زياد باشد.

ضرب وارش (zarevrash): باران تند

رگوار (ragvr): باران همراه با رعد وبرق‌

عشاير ايل سنگسري درخصوص بارش برف و باران، اعتقادها و باورهايي دارند. مثلا:

- قطره‌هاي باران و برف را فرشتگان خدا به زمين مي‌آورند. به اين ترتيب كه هر دانه باران و برف را يك فرشته، آن هم فقط يك بار به زمين مي‌آورد. (نزول فرشتگان و بركت فراوان در زمان بارش باران و برف)

- اگر الاغي در هنگام خوابيدن عرعر كند، آسمان مي‌خندد و باران زياد مي‌آيد.

- خواندن جغد در سحر، علامت بارندگي است.

-  اگر گنجشك‌ها با هم درگير شوند باران يا برف مي‌بارد. 

- سرخ شدن افق در طلوع و غروب آفتاب، نوعي سوختن است و اگر افق در صبح قرمز رنگ باشد، شب بارندگي مي‌شود و اگر شب چنين شود، زمان بارش برف و باران معلوم نمي‌كند:  صبح بسوزه، شوم بواره،  شوم بسوزه، كي بواره؟

- اگر در موقع بارش، حباب‌هايي در محل جمع شدن آب به وجود آيد، باران پي در پي مي‌بارد (وارَشي)
  اگر برف در موقع باريدن بازي كند، يعني به گردش درآيد، بارش زياد مي‌شود.

- اگر در جشن عروسي، برف يا باران ببارد؛ معلوم مي‌شود كه داماد هميشه ته ظرف غذا را ليس مي‌زده است. (در بسياري از نقاط ايران معتقدند اگر داماد ته ديگ را كنده و خورده باشد، در عروسي‌اش باران مي‌بارد)‌

- در چله بزرگ از آسمان، سنگ ببارد نم نيايد، در چله كوچك گاه ببارد، گاه نبارد و در ماه نوروز هم شب ببارد هم روز (مس چله سنگ بيه، نم نيه/ كس چپلو، گه بيه گه نيه/ نورو مُو شوي هم بيه، روز هم بيه)

- اگر رعد بي‌موقع (مثلا در اواخر پائيز يا زمستان) به صدا درآيد، 40 روز پس از آن بارندگي نخواهد شد.

علاوه بر اين باورهاي عاميانه، در بين اين مردم، رفتارها و آيين‌هايي كه هنگام خشكسالي  و يا بارش سيل‌آسا، براي بازگردانندن وضعيت مطلوب آب و هوايي به جا آورده مي‌شود نيز قابل توجه است: از جمله آنها نماز باران و تهيه غذاي نذري براي باران خواهي در زمان خشكسالي و  مراسم باران بندي، دست وارَشٌو  در زمان طولاني شدن بارندگي مي‌باشد. به عنوان مثال، اگر مدتي از وقت باران موسمي ‌سال بگذرد و باراني نبارد، عشاير به برپايي نماز باران مي‌پردازند: پابرهنه از محل يكي از حسينيه‌ها (معمولا حسينيه اعظم يا المهدي) به يكي از امامزاده‌هاي اطراف شهر (امامزاده قاسم، امامزاده علي اكبر) مي‌روند و نماز باران خوانده و از درياي بيكران رحمت الهي طلب باران مي‌كنند و معمولا پس از برپايي نماز و دعا، وليمه‌اي نيز مي‌دهند.

از آيين‌هاي ديگر در هنگام خشكسالي براي طلب باران، دادن خليصه (حليم) نذري است و در حين پخت و هم زدن آن اشعاري در مدح حضرت علي‌ع خوانده شده و براي بارش باران دعا مي‌خوانند.

و در اين هنگام، سختي‌ها و مشكلات ناشي از خشكسالي را در قالب اشعار و با عنوان امستين خشك سالي (امسال خشكسالي است) در ميان چوپان و عشاير زمزمه مي‌شود .

و زنان در طلب باران در كنار جوي آب مي‌نشينند و شاخه و برگ‌هاي درخت بيد را  در آب ريخته و مي‌خوانند.
و در مقابل خشكسالي، گاه از باران فراوان نيز هراسان شده و سعي مي‌كنند آسمان را به اتمام بارش  راضي كنند. يكي از اين آيين‌ها باران بندي است كه در هنگام بارش بي‌پايان، تاوه‌اي (تابه) ‌را به فضاي باز مي‌برند و روي اجاق آتش مي‌گذارند تا قطرات باران در آن باريده و بسوزد. و اعتقاد دارند اين امر باعث بند آمدن باران مي‌شود. البته اين كار را فقط در موقعيت‌هاي اضطراري جائز مي‌دانند.

همچنين در ميانه بهار و هنگام استقرار در خيل (اردوگاه تابستاني)، بارش مداوم انجام امور خيل را مختل كند. در اين هنگام زني مقداري از لوازم خانه را از قبيل جارو، خاك‌انداز را به خود مي‌بندد و در حالي كه بانوان ديگر او را همراهي مي‌كنند، از خيل تا سرچشمه حركت مي‌كنند و مي‌خوانند:

شوندي شوندي: مي‌روم، مي‌روم‌

دستي وارشي شوندي: از دست باران مي‌روم‌

كُرٌدي گالشي شوندي: مي‌روم چوپاني و گالشي كنم‌

مَ كرك كولي بمرتو: ماكيانم در مرغداري مرده‌اند

مَ خر تول بمر تو: الاغم در طويله مرده‌اند

مَ پس جاكوه بمرتن: گوسفندانم در كوه مرده‌اند.

آنقدر اين را مي‌خوانند تا به قول خودشان باران شرمنده شود و ديگر نبارد!

 

 

نوشته شده توسط آ...م...ی...ن...حسن زاده در 10:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

نگاهي به قصه‌هاي مردم آذربایجان (نمونه موردی: داستانهای شاه عباس)

 

قصه‌هاي عاميانه از ميان عناصر مختلف ادبيات‌شفاهي، به دليل ذات پر از اعجاب و حادثه‌اش، يكي از جذاب‌ترين، ماندگارترين و عظيم‌ترين بخش آن محسوب مي‌شود و حامل ارزش‌ها، واقعيت‌ها، آرمان‌ها، آمال، انديشه‌ها و اعتقادات يك ملت است و نزد مردم‌شناسان نيز اهميت زيادي دارد. با اين توضيح كه مردم‌شناسان تنها در مورد منشاء قصه‌ها به انديشه نمي‌پردازد، بلكه حقيقت مورد قبول آن است كه قصه دربرگيرنده چه چيز با ارزشي در يك فرهنگ خاص است؛ بنابراين درس‌هايي كه از قصه‌ها گرفته مي‌‌شود معمولا بيانگر خط سير زندگي اجتماعي در يك دوره خاص و چيزي است كه ارزش‌ها و عقايد فرهنگ را نشان مي‌دهد.
در قصه ‌‌عاميانه، داستان‌هاي اسطوره‌اي، افسانه‌ها، داستان‌هاي تاريخي، داستان‌هاي مسخره و خنده‌دار، حكايت‌هاي مربوط به حيوانات و امثال آن را مي‌توان يافت كه بسياري از اين قصه‌هاي عاميانه توسط نويسندگان به صورت قصه‌هاي مكتوب و ادبي بازنويسي شده است. مثل قصه حسن كچل، بز و سه بزغاله‌اش، سفيدبرفي، سيندرلا، پدر، پسر و خر و...

مردم آذربايجان، نيز طي حيات اجتماعي و فرهنگي خود، گنجينه عظيمي از ادبيات شفاهي د‌ارند تا بدانجا كه وسعت و تنوع ادبيات شفاهي مردم آذربايجان با اولين برخورد، باعث شگفتي پژوهندگان اين شاخه از فولكلور آذربايجان مي‌شود. به عبارت ديگر‌، افسانه‌ها و قصه‌هاي آذربايجان، يكي از كهن‌ترين و زيباترين و از ديد مضمون، جزو بهترين و پرمحتواترين قصه‌هاي عاميانه جهان به شمار مي‌روند.

در اين قصه‌ها، تصاوير روشني از جهان‌بيني، طرز تفكر، خصوصيات ملي، آداب و رسوم، شيوه معيشت، آمال و آرزوهاي مردم آذربايجان در اعصار مختلف ديده مي‌شود. تنوع موضوعات، قدمت تاريخي و وسعت اطلاعات ارائه شده در اين قصه‌ها، آذربايجان را به عنوان يكي از كانون‌هاي آفرينش و گذار قصه در جهان معرفي مي‌كند.

يك فولكلورشناس مشهور در اين زمينه مي نويسد: «قصه‌هاي آذربايجان از نظر ادبي و هنري آثار كاملي هستند. توده‌هاي مردم طي قرن‌هاي متمادي اين نمونه‌ها را از چنگ حوادث و اتفاقات متفاوتي نجات داده و آنها را نه تنها از نظر انديشه و مضمون، بلكه از لحاظ فرم، زبان و اصطلاحات شيرين و ادبي به قُله‌ قصه‌هاي عاميانه رسانيده است.
صمد بهرنگي‌، در كتاب افسانه‌هاي آذربايجان، قصه‌ها فولكلور آذربايجان را به 3 دسته اصلي تقسيم مي‌كند:
داستان‌هاي حماسي  كه  با عشق‌هاي پهلواني و دلاوري‌ها و مبارزه با پادشاهان و خوانين و فئودال‌ها عجين است، مانند داستان‌هاي كوراغلو و ده‌ده‌قورقود. افسانه‌هاي صرفا عاشقانه مانند داستان‌هاي بسيار مشهور عاشق غريب‌، طاهر ميرزا، اصلي و كرم، و... و در نهايت افسانه‌ها و قصه‌هايي كه مخصوص كودكان است همچون خانم بزه و سه بزغاله‌هايش و به طور كلي چند چهره مشخص را به عنوان چهره‌ها و قهرمانان افسانه‌ها و قصه‌هاي آذربايجان برمي‌شمارد كه عبارتند از:

كچل: يكي از جالب‌ترين، زنده‌ترين و اصيل‌ترين چهره‌هاي افسانه‌هاي آذربايجان است، جواني است تنبل  و در عين حال زيرك، خوش شانس و فقير.

وزير: از چهره‌هاي منفي افسانه‌هاي آذربايجان است، وي مردي چاپلوس، موذي و پول‌پرست مي‌باشد.

ديو: موجودي است بسيار پرزور و در عين حال پَخمه و كودن.

روباه و گرگ: 2 قهرمان آشتي ناپذير و ناسازگار افسانه‌هاي آذربايجانند. روباه موجودي است مكار و آب‌زيركاه و گرگ موجودي است خشمگين و درنده و درعين‌حال دست و پا چلفتي كه هميشه گول زبان چرب و نرم روباه را مي‌خورد و در دام او مي‌افتد.

در گستره قصه‌هاي آذربايجان‌، به قصه‌هايي برمي‌خوريم كه شخصيت اصلي آنها پادشاهان هستند.

پادشاهان يا مجهول‌الهويه هستند و ناشناس يا كساني هستند كه در واقعيت نيز بوده‌اند و از نظر زمان پيدايش آنها مي‌توان حدس زد كه اين قصه‌ها‌، همزمان با حكمراني آنان و يا در دوره‌هاي بعدي آنان پا به عرصه ادبيات شفاهي مردم گذاشته‌اند.

درخصوص اين قصه‌ها بايد توجه داشت از آن لحاظ كه ساخته ذهن افسانه‌پرداز مردم آذربايجان هستند‌، واقعيت نداشته و در زمره اسناد تاريخي نيز محسوب نمي‌شوند.

 از جمله قصه‌هاي معروف‌، قصه‌هاي مربوط به «اسكندر انوشيروان» و «شاه عباس» است.

اسكندر در مقام يك حكمران عادل ظاهر مي‌شود. به نظر مي‌رسد كه قصه‌هاي عوام درباره اسكندر پس از آشنايي آنان با چهره اسكندر در آثار نظامي به وجود آمده باشد و اين گمان ناشي از تشابه موجود بين دو چهره اسكندر در آثار نظامي و قصه‌هاي فولكلوريك آذربايجان است. همچنين عكس اين حالت نيز امكان‌پذير است و احتمال دارد كه نظامي با بهره‌گيري از قصه‌هاي عوام، سيماي اسكندر را در آثار خود به آن صورت پرداخته باشد.

چنين موضوعي نشات گرفته از اين واقعيت است كه اگرچه ادبيات شفاهي به مردم، به معناي عام وابسته است، ولي در ادبيات مكتوب نيز رسوخ كرده و به زبان و بيان ناموران عرصه ادب، به معناي خاص راه يافته است. به عبارت بهتر، ادبيات رسمي هر كشوري [در رابطه‌اي متقابل] برگرفته از ادبيات شفاهي مردم آن سرزمين است. تا بدانجا كه مي‌توان گفت آنچه امروز به عنوان شاهكارهاي ادبي به ما رسيده، روزگاري بر زبان نياكان ما جاري بوده و نسل به نسل به صورت شفاهي از يكديگر فراگرفته و به آيندگان منتقل شده است، آن‌چنان‌كه همواره‌، تأثير متقابل ادبيات شفاهي و ادبيات مكتوب در دوره‌هاي مختلف و در آثار بسياري از شاعران و نويسندگان قابل بررسي است.
براي مثال مولانا، درياي بيكران معارف و حقايق خويش را از طريق افسانه با مردم در ميان گذاشته است و تجلي افسانه‌ها در شاهنامه فردوسي نيز فراوان به چشم مي‌خورد.

به نظر مي‌رسد داستان‌هاي مثنوي در ميان مردم رواج داشته و مولوي آنها را به نظم كشيده و در پايان هر داستاني، برداشت‌هاي عرفاني خود را گنجانده است و فردوسي هم همين‌طور و با اين توضيح، مدام اين پرسش به ذهن مي‌رسد كه آيا نخست مردم آنها را به كار مي‌برده‌اند و بعد به شعر شاعران راه يافته يا به عكس؟

علاوه بر اسكندر‌، شاه عباس نيز جايگاه ويژه‌اي در قصه‌هاي فولكلوريك مردم اين ديار دارد. اين شخصيت‌، به عنوان يكي از شخصيت‌هاي اصلي مجموعه‌اي از قصه‌هاي فولكوريك به همراه دوربين خود ماجراهاي بسياري را به تصوير مي‌كشد.


وي در قصه‌هاي آذربايجان در 2 سيماي متضاد معرفي شده است. در بعضي قصه‌ها، شاه عباس پادشاهي ظالم، غدّار و بي‌علاقه به سرنوشت مردم است. از جمله اين قصه‌ها مي‌توان از كچلين محكمه‌سي (محكمه كچل)، اوچ‌باجي (سه خواهر) و داش دميرين ناغلي (قصه سنگ و آهن) نام برد و در برخي قصه‌هاي ديگر، شاه عباس چهره عادلانه دارد.

در اين قصه‌ها شاه عباس بعضي روزها و شب‌ها لباس درويشي تن مي‌كند و به ميان مردم مي‌رود و از مشكلات آنان آگاه مي‌شود و اين از ويژگي‌ شخصيت‌هاي قصه‌هاي عاميانه است كه معمولاً حد تعادل ندارند يا خوب هستند يا بد.

اين شخصيت آنچنان جايگاهي در ادبيات شفاهي مردم آذربايجان دارد كه حتي استاد شهريار در منظومه فولكلوريك و نامي «حيدربابايه سلام» نيز از اين شخصيت غافل نشده و يادي از او به ميان مي‌آورد:

بند 59:

مير عبدلون آينادا قاش ياخماسي،

جوجيلريندن، قاشينون آخماسي،

بويلانماسي، دام ‌  دوواردان باخماسي،

شاه عباسين دوربيني، يادش بخير!

خشگنابين خوش گوني، يادش بخير!

ترجمه:

يادي ز ميرعبدل و وسمه‌كشيدنش‌

بر گونه‌هاش، قطره وسمه چكيدنش‌

در بام و كوي و اين در و آن در، چميدنش‌

بينم ز دوربين شه‌عباس، همچون خواب‌

آن روزهاي خاطره‌انگيز خشگناب‌

در  توضيح اين شخصيت در  قصه‌هاي آذربايجان مي‌نويسد: «همان‌طور كه معروف است جمشيد، جامي داشته و همه چيز را در آن مي‌ديده، دوربين شاه عباس هم مخصوصا در دهات آذربايجان خيلي معروف است و چه قصه‌هاي شيريني كه از اين حيث به شاه عباس نسبت مي‌دهند و چه نقش‌هايي كه اين دوربين در افسانه‌ها بازي مي‌كند.»

نمونه‌هايي از قصه‌هاي شاه عباس‌

قصه كچلين محكمه سي (نمود چهره ناعادلِ شاه عباس): شخص تهيدستي از دست برادر ثروتمند و ظالم خود براي دادخواهي به پيش شاه عباس مي‌رود، ولي درخصوص اين موضوع به بي‌عدالتي حكم مي‌گردد و موقعيت اجتماعي بالاي برادر ثروتمند باعث مي‌شود كه بدون بازپرسي‌، محق شناخته و تبرئه شود. اجراي اين‌چنيني حكم‌، اذهان را مي‌آشوبد و چند تن از كچلان دور هم جمع مي‌شوند و دادگاهي تشكيل مي‌دهند و شاه‌عباس را هم به تماشاي جريان دادرسي دعوت مي‌كنند و پس از محاكمه طولاني، با اسناد و ادله بسيار، برادر ثروتمند محكوم شناخته شده‌، حقيقت ماجرا آشكار و باطل بودن راي شاه‌عباس ثابت مي‌شود و بدين شكل دادگاه واقعي را به شاه عباس نشان دادند و به وي مي‌فهمانند كه با بي‌عدالتي حكم داده است.

شاه عباس و مرد شيرفروش (نمود چهره عادل شاه عباس):  شاه عباس در لباس مبدل براي مطلع شدن از حال و روز مردم خود‌، در شهر گردش مي‌كرد كه به مرد شيرفروشي به نام مصطفي برمي‌خورد و به گفتگو مي‌نشيند. مصطفي در اين گفتگو از داروغه شهر و ستم‌هاي بي حد و حصر او سخن مي‌گويد. شاه او را تشويق مي‌كند كه به دربار رفته و جريان را به شاه عباس بگويد. مصطفي شيرفروش نيز روز فردا توصيه وي را عمل  مي‌كند و در نهايت، پس از اثبات خيانت و ظلم داروغه براي شاه عباس‌، وي را مجازات و مصطفي را  جانشين داروغه مي‌كند. 

 

*این مقاله در روزنامه جام جم- مورخ ۲۶فروردین سال ۱۳۸۷ چاپ گردیده .


 


 

نوشته شده توسط آ...م...ی...ن...حسن زاده در 11:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

اسطوره


مشیه و مشیانه، نخستین ذوج بشر

 آدم و حوای اسطوره ای !

 

 

 زمانی که  با خواندن دعای راستی (اهونوَر) اهورامزدا، اهریمن در طول سه هزار سال دوم، بیهوش و به دوزخ افتاد، بهترین فرصت برای آفرینش گیتی بود. اورمزد "از زمان بیکران، زمان محدود یا کرانه مند را آفرید تا در هنگام مناسب آفرینش را به حرکت در آورد و سپس‏، آفرینش پدیده های گیتی را آغاز نمود. او در یک سال و شش نوبت پیش نمونه های شش پدیده اصلی آفرینش را که عبارتند از آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و انسان را آفرید(که امروزه سالگرد این آفرینشها، شش جشنی است که به جشنهای گاهانبار معروفند.). پیش نمونه هایی برای هر یک از آنها خلق نمود که پیش نمونه انسان، کیومرث (به معنی زنده میرا: مدت زندگی و سلطه وی سی سال تعیین گردید) را آفرید. که موجودی بود درخشان به مانند خورشید و نمونه کامل انسان که برای یاری و کمک به آفریدگار خلق شد و از این رو کیومرث را مرد اَهلَو (یا مرد مقدس) نیز می نامند. که پس از اتمام مدت تعیین شده به پهلوی چپ می افتد و می میرد. و از بدن او فلزات به وجود می آیند و از آمیزش نطفه او با زمین (که در زمان مرگ بر زمین ریخته و در نور خورشید پالوده شده) پس از چهل سال شاخه  ریواس می روید که دو ساقه داشته و پانزده برگ (نماد سن زوج) . ساقه ها نخستین زوج بشر اساطيري و پدر و مادر نسل انسانها روی زمین می باشند که یکی مشیه و دیگری مشیانه نام دارد .[1] این دو گیاه که در کمرگاه به هم پیوند خورده اند به صورت انسان درمی آیند و "روان" به گونه مینویی در آنان داخل می شود. و اورمزد اندیشه های اورمزدی را به آنان تلقین می کند: " شما تخمه آدمیان هستید، شما نیای جهان هستید، من شما را بهترین کامل اندیشی بخشیده ام. نیک بیندیشید، نیک بگویید و کار نیک کنید و دیوان را مستایید" ولی نیروهای بدی نیز همچون شیطان  در کمین بودند تا مشیه  و مشیانه را از راه راست منحرف کنند. تا اینکه اهریمن بر اندیشه آنان می تازد و آنان نخستین دروغ را به زبان می آورند و آفریدگاری را به اهریمن نسبت می دهند. و این اولین گناه ادمی می شودو از این فریب و از این گناه نیروی آز بر آنان چیره می شود و گرسنگی و تشنگی بر آنان غلبه می یابد و سردرگمی آنان آغاز می شود. به کفاره این گناه مدتها از داشتن فرزند محروم می مانند. توبه می کنند و سرانجام می توانند با هم وصلت کنند و نه ماه بعد مشیانه جفتی را به دنیا می آورد که چنان به چشم مادر و پدر شیرین می آیند که فرزند به دنیا آمده را می خورند و از آن پس اورمزد شیرینی فرزند كاسته تا نسل آدمی برجا ماند وادمه یاید. از آن پس مشیه و مشیانه دارای هفت جفت ( نر و ماده) فرزند می شوند، که هر کدام از جفتها با هم وصلت می کنند و روانه یکی از هفت کشور می شوند. از آنان فرزندان دیگر به وجود میآیند و نسل بشر ادامه می یابد. و نهايتا مشیه و مشیانه در صد سالگی می میرند.

 

 

منابع:  تاریخ اساطیری ایران، تالیف ژاله آموزگار، انتشارات سمت:1380)

 

مقاله مشی و مشيانه، همان حوا و آدم اند از سایت http://rds.yahoo.com



[1] -" مشی و مشیانه را در زبان ها و منابع گوناگون با نام های کمی متفاوت معرفی کرده اند. در تاریخ مسعودی « مهلا و مهلیانه»، در تاریخ طبری « ماری و ماریانه» و در زبان خوارزمی « مرد و مردانه» نامیده شده اند. هم چنین با نام های مشیگ و مشیانگ، ملهی و ملهیانه، مش و ماشان، میشی و میشانه، میشا و میشانی، مشه و مشیانه، مشی و مشانه، مهلا و مهلینه ، نیز نامیده شده اند."

 

                            

نوشته شده توسط آ...م...ی...ن...حسن زاده در 23:50 |  لینک ثابت   •