پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
مردم شناسی در آئینه ادبیات
|
به مناسبت سالگرد درگذشت شهريار شعر ايران | |
|
«حيدربابايه سلام» آيينه فرهنگ عامه آذربايجان
![]() | |
|
27 شهريور 1367، ادبيات كشورمان و فرهنگ آذربايجان مردي را از دست داد كه از بزرگترين سرمايهها بود. سيد محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار ، از نامآوران شعر معاصر ايران به شمار ميرفت كه فقدانش تاكنون جايگزيني نداشته است. اين معني بويژه در ادبيات عامه و فولكلور آذربايجان و تركزبانان مصداق پيدا ميكند. | |
|
گستره نام شهريار تا آن سوي مرزهاي كشور رفت و بسياري از تركزبانان با منظومه «حيدربابايه سلام» او زندگي كردند و آرزوهاي خود و كودكيهايشان را در آن ديدند.
برخي منتقدان و حتي طرفداران شهريار با عنايت به قوت و قدرت زباني و تصويرگري حيدربابايه سلام، گفتهاند اگر شهريار جز اين منظومه، شعر ديگري هم نميسرود ، شهريار شده بود و همين مقام را داشت اما آنچه اين منظومه را از ديگر آثار شهريار چه در زبان تركي و چه فارسي متمايز ميكند ، اشارات و كنايات عجيبي است كه به فرهنگ و باورهاي مردم آذربايجان دارد؛ چه آنها كه در قلمرو جغرافيايي آذربايجان شرقي و غربي و اردبيل زندگي ميكنند، چه مردمي كه داراي اين زبان و فرهنگ هستند و در نقطه ديگري به سر ميبرند. اين مطلب به مناسبت بيست و يكمين سالگرد درگذشت شهريار تهيه شده و نگاهي دارد به عمق فولكلوريك منظومه جاودانه حيدربابايه سلام. فرهنگعامه هر ملتي حاصل تفكر و تجارب نانوشته گذشتگانشان است كه با پيشينهاي نامشخص، سينه به سينه و به طور شفاهي به حيات و تكامل خود ادامه ميدهد و تمامي ابعاد زندگي عامه مردم را اعم از مادي و معنوي در بر ميگيرد. پانوشتها: 1- «حيدربابا» نام كوهي است نزديك «خشكناب» از روستاهاي نزديك «قرهچمن»؛ كه شهريار در آنجا زاده شده و دوران كودكي خود را هم در آنجا گذرانده است. در اين منظومه، كوه حيدربابا مخاطب، سنگصبور و طرف سوال، پاسخگو و خلاصه همراز و همزبان شاعر است. | |
شنبه چهارم خرداد 1387
×

عشاير ايل سنگسري (كوچندگان دامنه البرز) كه در سنگسر (مهدی شهر: يكي از شهرستانهاي سمنان) استقرار دارند، درخصوص شرايط اقليمي، آب و هوايي و بويژه نزولات آسماني، باورها، ضربالمثلها، افسانهها، ترانهها و دانشهاي شفاهي متنوعي دارند كه با زندگي عشايري اين ايل عجين و درهم تنيده شده است.
براي مردم ايل سنگسري همچون تماميجوامع عشايري و روستايي، نزولات آسماني از ارزش و اهميت بسياري برخوردار است. چرا كه زندگي اقتصاديشان وابسته به آن باران در ميان اين مردم با اصطلاحات و تعاريف متنوع و دقيقتري شناخته شده كه بيانگرجايگاه آن است.
سنگسريها به باران، وارَش (vrash) ميگويند و براساس شدت، حالت، مدت و وسعت بارش عنوانهاي مختلفي به آن ميدهند.
شِلاب (shelb): بارش برف و باران با هم
نِزِم وار (nezemvr): باران شديد و سريع و كم مدت
وَل وارشي (valvrshi): كج باريدن باران
جهون گير : باراني كه از نظر مدت و وسعت زياد باشد.
ضرب وارش (zarevrash): باران تند
رگوار (ragvr): باران همراه با رعد وبرق
عشاير ايل سنگسري درخصوص بارش برف و باران، اعتقادها و باورهايي دارند. مثلا:
- قطرههاي باران و برف را فرشتگان خدا به زمين ميآورند. به اين ترتيب كه هر دانه باران و برف را يك فرشته، آن هم فقط يك بار به زمين ميآورد. (نزول فرشتگان و بركت فراوان در زمان بارش باران و برف)
- اگر الاغي در هنگام خوابيدن عرعر كند، آسمان ميخندد و باران زياد ميآيد.
- خواندن جغد در سحر، علامت بارندگي است.
- اگر گنجشكها با هم درگير شوند باران يا برف ميبارد.
- سرخ شدن افق در طلوع و غروب آفتاب، نوعي سوختن است و اگر افق در صبح قرمز رنگ باشد، شب بارندگي ميشود و اگر شب چنين شود، زمان بارش برف و باران معلوم نميكند: صبح بسوزه، شوم بواره، شوم بسوزه، كي بواره؟
- اگر در موقع بارش، حبابهايي در محل جمع شدن آب به وجود آيد، باران پي در پي ميبارد (وارَشي)
اگر برف در موقع باريدن بازي كند، يعني به گردش درآيد، بارش زياد ميشود.
- اگر در جشن عروسي، برف يا باران ببارد؛ معلوم ميشود كه داماد هميشه ته ظرف غذا را ليس ميزده است. (در بسياري از نقاط ايران معتقدند اگر داماد ته ديگ را كنده و خورده باشد، در عروسياش باران ميبارد)
- در چله بزرگ از آسمان، سنگ ببارد نم نيايد، در چله كوچك گاه ببارد، گاه نبارد و در ماه نوروز هم شب ببارد هم روز (مس چله سنگ بيه، نم نيه/ كس چپلو، گه بيه گه نيه/ نورو مُو شوي هم بيه، روز هم بيه)
- اگر رعد بيموقع (مثلا در اواخر پائيز يا زمستان) به صدا درآيد، 40 روز پس از آن بارندگي نخواهد شد.
علاوه بر اين باورهاي عاميانه، در بين اين مردم، رفتارها و آيينهايي كه هنگام خشكسالي و يا بارش سيلآسا، براي بازگردانندن وضعيت مطلوب آب و هوايي به جا آورده ميشود نيز قابل توجه است: از جمله آنها نماز باران و تهيه غذاي نذري براي باران خواهي در زمان خشكسالي و مراسم باران بندي، دست وارَشٌو در زمان طولاني شدن بارندگي ميباشد. به عنوان مثال، اگر مدتي از وقت باران موسمي سال بگذرد و باراني نبارد، عشاير به برپايي نماز باران ميپردازند: پابرهنه از محل يكي از حسينيهها (معمولا حسينيه اعظم يا المهدي) به يكي از امامزادههاي اطراف شهر (امامزاده قاسم، امامزاده علي اكبر) ميروند و نماز باران خوانده و از درياي بيكران رحمت الهي طلب باران ميكنند و معمولا پس از برپايي نماز و دعا، وليمهاي نيز ميدهند.
از آيينهاي ديگر در هنگام خشكسالي براي طلب باران، دادن خليصه (حليم) نذري است و در حين پخت و هم زدن آن اشعاري در مدح حضرت عليع خوانده شده و براي بارش باران دعا ميخوانند.
و در اين هنگام، سختيها و مشكلات ناشي از خشكسالي را در قالب اشعار و با عنوان امستين خشك سالي (امسال خشكسالي است) در ميان چوپان و عشاير زمزمه ميشود .
و زنان در طلب باران در كنار جوي آب مينشينند و شاخه و برگهاي درخت بيد را در آب ريخته و ميخوانند.
و در مقابل خشكسالي، گاه از باران فراوان نيز هراسان شده و سعي ميكنند آسمان را به اتمام بارش راضي كنند. يكي از اين آيينها باران بندي است كه در هنگام بارش بيپايان، تاوهاي (تابه) را به فضاي باز ميبرند و روي اجاق آتش ميگذارند تا قطرات باران در آن باريده و بسوزد. و اعتقاد دارند اين امر باعث بند آمدن باران ميشود. البته اين كار را فقط در موقعيتهاي اضطراري جائز ميدانند.
همچنين در ميانه بهار و هنگام استقرار در خيل (اردوگاه تابستاني)، بارش مداوم انجام امور خيل را مختل كند. در اين هنگام زني مقداري از لوازم خانه را از قبيل جارو، خاكانداز را به خود ميبندد و در حالي كه بانوان ديگر او را همراهي ميكنند، از خيل تا سرچشمه حركت ميكنند و ميخوانند:
شوندي شوندي: ميروم، ميروم
دستي وارشي شوندي: از دست باران ميروم
كُرٌدي گالشي شوندي: ميروم چوپاني و گالشي كنم
مَ كرك كولي بمرتو: ماكيانم در مرغداري مردهاند
مَ خر تول بمر تو: الاغم در طويله مردهاند
مَ پس جاكوه بمرتن: گوسفندانم در كوه مردهاند.
آنقدر اين را ميخوانند تا به قول خودشان باران شرمنده شود و ديگر نبارد!

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
نگاهي به قصههاي مردم آذربایجان (نمونه موردی: داستانهای شاه عباس)
در قصه عاميانه، داستانهاي اسطورهاي، افسانهها، داستانهاي تاريخي، داستانهاي مسخره و خندهدار، حكايتهاي مربوط به حيوانات و امثال آن را ميتوان يافت كه بسياري از اين قصههاي عاميانه توسط نويسندگان به صورت قصههاي مكتوب و ادبي بازنويسي شده است. مثل قصه حسن كچل، بز و سه بزغالهاش، سفيدبرفي، سيندرلا، پدر، پسر و خر و...
مردم آذربايجان، نيز طي حيات اجتماعي و فرهنگي خود، گنجينه عظيمي از ادبيات شفاهي دارند تا بدانجا كه وسعت و تنوع ادبيات شفاهي مردم آذربايجان با اولين برخورد، باعث شگفتي پژوهندگان اين شاخه از فولكلور آذربايجان ميشود. به عبارت ديگر، افسانهها و قصههاي آذربايجان، يكي از كهنترين و زيباترين و از ديد مضمون، جزو بهترين و پرمحتواترين قصههاي عاميانه جهان به شمار ميروند.
در اين قصهها، تصاوير روشني از جهانبيني، طرز تفكر، خصوصيات ملي، آداب و رسوم، شيوه معيشت، آمال و آرزوهاي مردم آذربايجان در اعصار مختلف ديده ميشود. تنوع موضوعات، قدمت تاريخي و وسعت اطلاعات ارائه شده در اين قصهها، آذربايجان را به عنوان يكي از كانونهاي آفرينش و گذار قصه در جهان معرفي ميكند.
يك فولكلورشناس مشهور در اين زمينه مي نويسد: «قصههاي آذربايجان از نظر ادبي و هنري آثار كاملي هستند. تودههاي مردم طي قرنهاي متمادي اين نمونهها را از چنگ حوادث و اتفاقات متفاوتي نجات داده و آنها را نه تنها از نظر انديشه و مضمون، بلكه از لحاظ فرم، زبان و اصطلاحات شيرين و ادبي به قُله قصههاي عاميانه رسانيده است.
صمد بهرنگي، در كتاب افسانههاي آذربايجان، قصهها فولكلور آذربايجان را به 3 دسته اصلي تقسيم ميكند:
داستانهاي حماسي كه با عشقهاي پهلواني و دلاوريها و مبارزه با پادشاهان و خوانين و فئودالها عجين است، مانند داستانهاي كوراغلو و دهدهقورقود. افسانههاي صرفا عاشقانه مانند داستانهاي بسيار مشهور عاشق غريب، طاهر ميرزا، اصلي و كرم، و... و در نهايت افسانهها و قصههايي كه مخصوص كودكان است همچون خانم بزه و سه بزغالههايش و به طور كلي چند چهره مشخص را به عنوان چهرهها و قهرمانان افسانهها و قصههاي آذربايجان برميشمارد كه عبارتند از:
كچل: يكي از جالبترين، زندهترين و اصيلترين چهرههاي افسانههاي آذربايجان است، جواني است تنبل و در عين حال زيرك، خوش شانس و فقير.
وزير: از چهرههاي منفي افسانههاي آذربايجان است، وي مردي چاپلوس، موذي و پولپرست ميباشد.
ديو: موجودي است بسيار پرزور و در عين حال پَخمه و كودن.
روباه و گرگ: 2 قهرمان آشتي ناپذير و ناسازگار افسانههاي آذربايجانند. روباه موجودي است مكار و آبزيركاه و گرگ موجودي است خشمگين و درنده و درعينحال دست و پا چلفتي كه هميشه گول زبان چرب و نرم روباه را ميخورد و در دام او ميافتد.
در گستره قصههاي آذربايجان، به قصههايي برميخوريم كه شخصيت اصلي آنها پادشاهان هستند.
پادشاهان يا مجهولالهويه هستند و ناشناس يا كساني هستند كه در واقعيت نيز بودهاند و از نظر زمان پيدايش آنها ميتوان حدس زد كه اين قصهها، همزمان با حكمراني آنان و يا در دورههاي بعدي آنان پا به عرصه ادبيات شفاهي مردم گذاشتهاند.
درخصوص اين قصهها بايد توجه داشت از آن لحاظ كه ساخته ذهن افسانهپرداز مردم آذربايجان هستند، واقعيت نداشته و در زمره اسناد تاريخي نيز محسوب نميشوند.
از جمله قصههاي معروف، قصههاي مربوط به «اسكندر انوشيروان» و «شاه عباس» است.
اسكندر در مقام يك حكمران عادل ظاهر ميشود. به نظر ميرسد كه قصههاي عوام درباره اسكندر پس از آشنايي آنان با چهره اسكندر در آثار نظامي به وجود آمده باشد و اين گمان ناشي از تشابه موجود بين دو چهره اسكندر در آثار نظامي و قصههاي فولكلوريك آذربايجان است. همچنين عكس اين حالت نيز امكانپذير است و احتمال دارد كه نظامي با بهرهگيري از قصههاي عوام، سيماي اسكندر را در آثار خود به آن صورت پرداخته باشد.
چنين موضوعي نشات گرفته از اين واقعيت است كه اگرچه ادبيات شفاهي به مردم، به معناي عام وابسته است، ولي در ادبيات مكتوب نيز رسوخ كرده و به زبان و بيان ناموران عرصه ادب، به معناي خاص راه يافته است. به عبارت بهتر، ادبيات رسمي هر كشوري [در رابطهاي متقابل] برگرفته از ادبيات شفاهي مردم آن سرزمين است. تا بدانجا كه ميتوان گفت آنچه امروز به عنوان شاهكارهاي ادبي به ما رسيده، روزگاري بر زبان نياكان ما جاري بوده و نسل به نسل به صورت شفاهي از يكديگر فراگرفته و به آيندگان منتقل شده است، آنچنانكه همواره، تأثير متقابل ادبيات شفاهي و ادبيات مكتوب در دورههاي مختلف و در آثار بسياري از شاعران و نويسندگان قابل بررسي است.
براي مثال مولانا، درياي بيكران معارف و حقايق خويش را از طريق افسانه با مردم در ميان گذاشته است و تجلي افسانهها در شاهنامه فردوسي نيز فراوان به چشم ميخورد.
به نظر ميرسد داستانهاي مثنوي در ميان مردم رواج داشته و مولوي آنها را به نظم كشيده و در پايان هر داستاني، برداشتهاي عرفاني خود را گنجانده است و فردوسي هم همينطور و با اين توضيح، مدام اين پرسش به ذهن ميرسد كه آيا نخست مردم آنها را به كار ميبردهاند و بعد به شعر شاعران راه يافته يا به عكس؟
علاوه بر اسكندر، شاه عباس نيز جايگاه ويژهاي در قصههاي فولكلوريك مردم اين ديار دارد. اين شخصيت، به عنوان يكي از شخصيتهاي اصلي مجموعهاي از قصههاي فولكوريك به همراه دوربين خود ماجراهاي بسياري را به تصوير ميكشد.

وي در قصههاي آذربايجان در 2 سيماي متضاد معرفي شده است. در بعضي قصهها، شاه عباس پادشاهي ظالم، غدّار و بيعلاقه به سرنوشت مردم است. از جمله اين قصهها ميتوان از كچلين محكمهسي (محكمه كچل)، اوچباجي (سه خواهر) و داش دميرين ناغلي (قصه سنگ و آهن) نام برد و در برخي قصههاي ديگر، شاه عباس چهره عادلانه دارد.
در اين قصهها شاه عباس بعضي روزها و شبها لباس درويشي تن ميكند و به ميان مردم ميرود و از مشكلات آنان آگاه ميشود و اين از ويژگي شخصيتهاي قصههاي عاميانه است كه معمولاً حد تعادل ندارند يا خوب هستند يا بد.
اين شخصيت آنچنان جايگاهي در ادبيات شفاهي مردم آذربايجان دارد كه حتي استاد شهريار در منظومه فولكلوريك و نامي «حيدربابايه سلام» نيز از اين شخصيت غافل نشده و يادي از او به ميان ميآورد:
بند 59:
مير عبدلون آينادا قاش ياخماسي،
جوجيلريندن، قاشينون آخماسي،
بويلانماسي، دام دوواردان باخماسي،
شاه عباسين دوربيني، يادش بخير!
خشگنابين خوش گوني، يادش بخير!
ترجمه:
يادي ز ميرعبدل و وسمهكشيدنش
بر گونههاش، قطره وسمه چكيدنش
در بام و كوي و اين در و آن در، چميدنش
بينم ز دوربين شهعباس، همچون خواب
آن روزهاي خاطرهانگيز خشگناب
در توضيح اين شخصيت در قصههاي آذربايجان مينويسد: «همانطور كه معروف است جمشيد، جامي داشته و همه چيز را در آن ميديده، دوربين شاه عباس هم مخصوصا در دهات آذربايجان خيلي معروف است و چه قصههاي شيريني كه از اين حيث به شاه عباس نسبت ميدهند و چه نقشهايي كه اين دوربين در افسانهها بازي ميكند.»
نمونههايي از قصههاي شاه عباس
قصه كچلين محكمه سي (نمود چهره ناعادلِ شاه عباس): شخص تهيدستي از دست برادر ثروتمند و ظالم خود براي دادخواهي به پيش شاه عباس ميرود، ولي درخصوص اين موضوع به بيعدالتي حكم ميگردد و موقعيت اجتماعي بالاي برادر ثروتمند باعث ميشود كه بدون بازپرسي، محق شناخته و تبرئه شود. اجراي اينچنيني حكم، اذهان را ميآشوبد و چند تن از كچلان دور هم جمع ميشوند و دادگاهي تشكيل ميدهند و شاهعباس را هم به تماشاي جريان دادرسي دعوت ميكنند و پس از محاكمه طولاني، با اسناد و ادله بسيار، برادر ثروتمند محكوم شناخته شده، حقيقت ماجرا آشكار و باطل بودن راي شاهعباس ثابت ميشود و بدين شكل دادگاه واقعي را به شاه عباس نشان دادند و به وي ميفهمانند كه با بيعدالتي حكم داده است.
شاه عباس و مرد شيرفروش (نمود چهره عادل شاه عباس): شاه عباس در لباس مبدل براي مطلع شدن از حال و روز مردم خود، در شهر گردش ميكرد كه به مرد شيرفروشي به نام مصطفي برميخورد و به گفتگو مينشيند. مصطفي در اين گفتگو از داروغه شهر و ستمهاي بي حد و حصر او سخن ميگويد. شاه او را تشويق ميكند كه به دربار رفته و جريان را به شاه عباس بگويد. مصطفي شيرفروش نيز روز فردا توصيه وي را عمل ميكند و در نهايت، پس از اثبات خيانت و ظلم داروغه براي شاه عباس، وي را مجازات و مصطفي را جانشين داروغه ميكند.
*این مقاله در روزنامه جام جم- مورخ ۲۶فروردین سال ۱۳۸۷ چاپ گردیده .

شنبه نوزدهم خرداد 1386
اسطوره
مشیه و مشیانه، نخستین ذوج بشر
آدم و حوای اسطوره ای !
زمانی که با خواندن دعای راستی (اهونوَر) اهورامزدا، اهریمن در طول سه هزار سال دوم، بیهوش و به دوزخ افتاد، بهترین فرصت برای آفرینش گیتی بود. اورمزد "از زمان بیکران، زمان محدود یا کرانه مند را آفرید تا در هنگام مناسب آفرینش را به حرکت در آورد و سپس، آفرینش پدیده های گیتی را آغاز نمود. او در یک سال و شش نوبت پیش نمونه های شش پدیده اصلی آفرینش را که عبارتند از آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و انسان را آفرید(که امروزه سالگرد این آفرینشها، شش جشنی است که به جشنهای گاهانبار معروفند.). پیش نمونه هایی برای هر یک از آنها خلق نمود که پیش نمونه انسان، کیومرث (به معنی زنده میرا: مدت زندگی و سلطه وی سی سال تعیین گردید) را آفرید. که موجودی بود درخشان به مانند خورشید و نمونه کامل انسان که برای یاری و کمک به آفریدگار خلق شد و از این رو کیومرث را مرد اَهلَو (یا مرد مقدس) نیز می نامند. که پس از اتمام مدت تعیین شده به پهلوی چپ می افتد و می میرد. و از بدن او فلزات به وجود می آیند و از آمیزش نطفه او با زمین (که در زمان مرگ بر زمین ریخته و در نور خورشید پالوده شده) پس از چهل سال شاخه ریواس می روید که دو ساقه داشته و پانزده برگ (نماد سن زوج) . ساقه ها نخستین زوج بشر اساطيري و پدر و مادر نسل انسانها روی زمین می باشند که یکی مشیه و دیگری مشیانه نام دارد .[1] این دو گیاه که در کمرگاه به هم پیوند خورده اند به صورت انسان درمی آیند و "روان" به گونه مینویی در آنان داخل می شود. و اورمزد اندیشه های اورمزدی را به آنان تلقین می کند: " شما تخمه آدمیان هستید، شما نیای جهان هستید، من شما را بهترین کامل اندیشی بخشیده ام. نیک بیندیشید، نیک بگویید و کار نیک کنید و دیوان را مستایید" ولی نیروهای بدی نیز همچون شیطان در کمین بودند تا مشیه و مشیانه را از راه راست منحرف کنند. تا اینکه اهریمن بر اندیشه آنان می تازد و آنان نخستین دروغ را به زبان می آورند و آفریدگاری را به اهریمن نسبت می دهند. و این اولین گناه ادمی می شودو از این فریب و از این گناه نیروی آز بر آنان چیره می شود و گرسنگی و تشنگی بر آنان غلبه می یابد و سردرگمی آنان آغاز می شود. به کفاره این گناه مدتها از داشتن فرزند محروم می مانند. توبه می کنند و سرانجام می توانند با هم وصلت کنند و نه ماه بعد مشیانه جفتی را به دنیا می آورد که چنان به چشم مادر و پدر شیرین می آیند که فرزند به دنیا آمده را می خورند و از آن پس اورمزد شیرینی فرزند كاسته تا نسل آدمی برجا ماند وادمه یاید. از آن پس مشیه و مشیانه دارای هفت جفت ( نر و ماده) فرزند می شوند، که هر کدام از جفتها با هم وصلت می کنند و روانه یکی از هفت کشور می شوند. از آنان فرزندان دیگر به وجود میآیند و نسل بشر ادامه می یابد. و نهايتا مشیه و مشیانه در صد سالگی می میرند.
منابع: تاریخ اساطیری ایران، تالیف ژاله آموزگار، انتشارات سمت:1380)
مقاله مشی و مشيانه، همان حوا و آدم اند از سایت http://rds.yahoo.com
[1] -" مشی و مشیانه را در زبان ها و منابع گوناگون با نام های کمی متفاوت معرفی کرده اند. در تاریخ مسعودی « مهلا و مهلیانه»، در تاریخ طبری « ماری و ماریانه» و در زبان خوارزمی « مرد و مردانه» نامیده شده اند. هم چنین با نام های مشیگ و مشیانگ، ملهی و ملهیانه، مش و ماشان، میشی و میشانه، میشا و میشانی، مشه و مشیانه، مشی و مشانه، مهلا و مهلینه ، نیز نامیده شده اند."



